بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
267
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
خصوصا داعى استحقاق استغراق جمله دولتها را ايستاده است و اجابت دعاء « 1 » مخلصان را گوش گشاده « 2 » ، و ما رقيت « 3 » الى حال يسر « 4 » بها * الا و انت به حال فوقها قمن غرض از اصدار اين خدمت و انذار بدين زحمت - كه چون جفاء زمانه دراز گشت و چون جور روزگار از حد گذشته است « 5 » و قبول معذرت و فيض مغفرت را جز فضل عميم و طبع كريم خداوندى ( متمسكى نماند - آنست « 6 » ) كه چون بندهء مخلص در آن دولت كه پاينده و فزاينده باد و يرحم الله عبدا قال امينا از جملهء عاليان و زمرهء « 7 » مواليان است بعواطف بندهنوازى و لطايف خادمپرورى خداوندى اعز الله انصاره و ضاعف اقتداره متوقّع است كه او را بلطف ( اكرام و انعام « 8 » ) عام يعنى قبول خدمت خويش كه ( قضا راى همت « 9 » ) اوست مخصوص فرمايد ، و از « 10 » تقريب و ترجيبى كه بندگان خاص بدان اختصاص دارند كرامت نصيبى ارزانى دارد ، ( چه اگر « 11 » ) امثال او در معرض هيچ خدمت نيايد « 12 » آخر دعاء دولت را بشايد « 13 » ، گر دستهء گل نيايد از ما * هم هيمهء ديك را بشاييم ايزد تعالى ( آن دولت را كه مجتمع « 14 » ) صلاح دو جهانى است هر روز فزايندهتر داراد « 15 » ، و آن آفتاب بزرگوارى را بر فلك كامگارى « 16 » هر ساعت تابندهتر ، و لا زال مثل الشمس فى فلك العلى * ينورنا ما نور القمران و لا زال مثل الرخ « 17 » حول بساطه * فان الهوى و الشوق قد قمرانى چون دعاء دولت گفتن از راه « 18 » صورت تن « 19 » جز بمعاينه « 20 » صورت
--> ( 1 ) دعوت . ( 2 ) ضا ، شعر . ( 3 ) ترقيت . ( 4 ) تسر . ( 5 ) شد ( ظ ، گذشت ) . ( 6 ) نيست و جز آن متمسكى نمانده است . ( 7 ) و نعره . ( 8 ) انعام و اكرام . ( 9 ) قصاراى نهمت . ( 10 ) و آن . ( 11 ) كه اگرچه . ( 12 ) نباشند ( ظ ، نيايند ) . ( 13 ) بشايند ، شعر . ( 14 ) اين دولت و كامرانى را كه مستجمع . ( 15 ) دارد . ( 16 ) كامرانى . ( 17 ) البرج . ( 18 ) كز راه . ( 19 ) بر . ( 20 ) معاينه .